خلاصه و تجربه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟

کتاب های روانشناسی در پیشرفت شما در زمینه های مختلف تصمیم گیری، هوشی، نحوه رویارویی با مشکلات مختلف تاثیر مهمی دارن. کتاب ” چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟” یک اثر از اسپنسر جانسون میباشد که در سال 1998 منتشر شده. این داستان کوتاه دارای پیام بسیار مهمی هست که خیلی از انسان ها در طول زندگی متوجه اون نمیشن و حتی سعی میکنن خلافشو ثابت کنن! در این پست با خلاصه و تجربه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟ آشنا خواهید شد. البته توصیه میکنم نسخه اصلی کتاب بصورت چاپی یا الکترونیکی تهیه کنید و نظرتونو در قسمت دیدگاه به اشتراک بزارید.

شخصیت های داستان کتاب”چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟”

داستان از 4 شخصیت اصلی تشکیل شده؛ 2 موش به نام های: اسنیف و اسکاری و2 آدم کوچک به اندازه همان موش ها به نام های: هاو و هِم.

خلاصه (هرچند خود داستان بقدر خلاصه کوتاهه!)

داستان با یک دورهمی دوستانه در یک شب شروع میشه. با خنده یکی از این چند دوست و کنجکاوی دیگران توضیح شروع میشه. در یک جایی چهار شخصیت اصلی داستان ما زندگی میکردن. آنها هر روز صبح برای یافتن پنیر به داخل یک هزارتو سفر کرده و به جستجو میپرداختن. موش ها با حس بویایی قوی و انسان ها با تکیه بر هوش خود به دنبال هدف بودن. یک روز در انتهای یکی از راهروهای بی پایان هزارتو مقدار بسیار زیادی پنیر پیدا میکنن! در ابتدا هر روز به اون مکان برمیگشتن و بعد از خوردن پنیر به خونه خودشون میرفتن. با گذشت زمان انسان ها خونه و زندگی خودشونو نزدیک همین محل بنا میکنن تا دیگه هر روز نیاز به رفت و برگشت نباشه. با گذشت مدتی موش ها که متوجه کاهش میزان پنیر هستن به فکر میفتن! تا روزی که دیگه هیچ پنیری در اون محل باقی نمیمونه.

در این شرایط 2 موش داستان طبق روال قبلی کفش های ورزشی میپوشن و به برای یافتن تکه های دیگر پنیر راهی هزارتو میشن. اما انسان ها که به هوش خودشون متکی هستن؛ ابتدا به دنبال گناهکار میگردن! چه کسی پنیر مرا جا به جا کرده؟ روزها میگذرد و موش ها موفق به یافتن یک محل جدید با پنیرهای تازه میشوند! آنها طبق تجربه قبلی کفش های خودشونو گره زده و دور گردنشون میندازن تا هنگام نیاز دوباره پیدا کنن!

چه کسی پنیر برد؟

در همین شرایط دو انسان داستان همچنان در حال تفکر برای پیدا کرد جواب سوال خیلی خیلی مهم چه کسی پنیر برد هستن! یک روز هاو به دوستش هِم میگه مگه نمیبینی پنیر نیست، باید دوباره به داخل هزارتو بریم و دنبال تکه های جدید باشیم! با اینجا نشستن تغییری حاصل نخواهد شد. اما هِم بهش میگه ما دیگه پیر شدیم و قدرت گشتن نداریم، بعدشم معلوم نیست شاید دوباره پنیر برگشت همینجا و ما وقت هدر دادیم! شاید داخل هزارتو پنیر دیگه ای نبود، اونوقت چی؟

پنیر جدید همیشه وجود دارد و منتظر پیدا شدن است!

چند روز دیگه همینطور سپری میشه تا هاو یکروز تصمیم به جستجو دوباره در هزارتو میگیره. هرچند ترس نیافتن پنیر و حتی تلف شدن در یکی از راهروها همچنان براش ترسناکه. با گشت و گذار و یافتن تکه های کوچک امیدوارتر و به موفقیت نزدیک تر میشه. ولی هربار فکر میکنه یک ایستگاه جدید پنیر یافته متوجه تمام شدن پنیرهای داخل میشه!

هر شکست مقدمه یک پیروزی! بالاخره در یک ایستگاه هاو پنیرهای تازه و متفاوت پیدا میکنه و متوجه اسنیف و اسکاری میشه که با کفش های گره خورده دور گردنشون از پنیرها لذت میبرن. برخلاف گذشته هاو هم کفش هارو میندازه دور گردنش و از پنیرهای لذیذ میل میکنه. فکرش به هِم میره؛ آیا از ایستگاه قبلی دست کشیده؟ اگر داخل راهروها گشته بود دیوار نوشته های هاو حتماً دیده بود!

هاو با خودش فکر میکنه بعضی وقتا بجای انسان بودن و پیچیده کردن مشکلات باید مسئله رو پذیرفت و به سمت تغییر حرکت کرد. عقل ما با همه پیچیدگیش ممکنه بر علیه ما اقدام کنه! هرچند شما متوجه نخواهید شد.

هدف و منظور اصلی داستان ” چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد چیست؟

تغییر! تغییر همیشه با ماست. هرچقدر که ازش فرار کنیم همه چیز به صورتی تغییر میکنه. شرایط همیشه یکسان نیست و مجبوریم باهاش هماهنگ بشیم. حتی کوچکترین ذره های معلق در هوا نیز متغیر هستن. کره زمین در 24 ساعت دور خودش میچرخه و همه چیز تغییر میکنه؛ فقط ما انسان ها سخت تلاش میکنیم تا شرایط یکسان نگه داریم و متاسفانه هیچوقت نمیشه هر المنت زندگیو کنترل کرد.

خلاصه و تجربه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟!

نکته مهم کتاب

چه درسی از این کتاب بگیریم؟!

درس اصلی کتاب برای همه شماست که تو زندگی به مشکلات برمیخورید، همانند قدیم کاری انجام نمیشه. بعضی اوقات انسان حس میکنه دیگه راهی نیست و همه چیز تمومه ولی اینطور نیست! بهتره کمی عقب بکشید و با تجدیدنظر در شیوه کاری یا فکریتون از راه جدیدی به هدف دست پیدا کنید. باور کنید وقتی روی کاری دقیق بشید خیلی چیزا از چشم جا میفته. همینکه کمی استراحت کنید و با عقل منطقی فکر کنید متوجه اشتباه و تغییرهای اخیر خواهید شد. همیشه قرار نیست از یک پنیر پیدا کنید! بخصوص انسان که از چیزی زیاد بخوره کم کم زده میشه 🙂 هدف ها ممکنه یکی بمونه ولی روش همیشه متغیره یادتون نره!

نکته کتاب در همه امور زندگی بدرد میخوره؛ بعضی وقتا ما یک کار ثابت بارها انجام میدیم و انتظار خروجی متفاوت داریم! زندگی معادله ریاضی روی کاغذ نیست بالا پایین داره. بجای مقاومت برای شیوه فروش شرکت، یا مقاومت برای یادگیری مهارت جدید، حذف بعضی آدم ها از زندگیتون و هزاران چیز دیگه سعی کنید با منطق و عقل تغییر بپذیرین.

وضعیت فاجعه کتابخوانی در کشور

متاسفانه وضعیت کتابخوانی در ایران خیلی اسفناکه و نسل جوان در مقایسه با سایر کشورهای در حال توسعه علاقه به علم و دانش نداره. منظورم مدرک های پوشالی لیسانس و ارشد دانشگاه ها نیست، علم و آگاهی واقعی بسیار فراتر از یک تیکه کاغذه، که قابل مشاهده نیست..

یک فکر متفاوت میتواند دنیا را تغییر دهد